مقایسه

19

:: 19
مقایسه

همه چیز داره آروم پیش میره

ولی من یکم دلهره دارم .

از مقایسه شدن بیزارم و موقعیتم جوری شده که هر روز دارم مقایسه میشم و متاسفانه توی هیچ کدوم از مقایسه ها جایگاه خوبه رو ندارم .

با اینکه از وضعیتم بشخصه راضیم ولی نمیتونم بقیه رو راضی کنم .

باید صبر کرد .

تا کی ؟

نمیدونم...

منبع اصلی مطلب : نـــاهمگون
برچسب ها : مقایسه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : 19


رشته ,رشته تجربی

15

:: 15
رشته ,رشته تجربی

برخلاف خیلی از دانش آموزهای رشته تجربی من هیچوقت دلم نمی خواست پزشک بشم . از سال چهارم دبیرستان میدونستم که اشتباه کردم اصلا اومدم رشته تجربی !

ولی خب شرایط اون زمان جوری نبود که بشه تو محیط مناسبی رشته ی انسانی رو دنبال کرد.

ترم دوم رشته کارشناسیم که بودم یکی از دوستانم گفت من نمیتونم این رشته رو ادامه بدم و انصراف داد

من اما باز هم نتونستم اون شجاعت رو داشته باشم.

بعد از یکسال که از فارغ التحصیلیم گذشت به خودم گفتم اگر نری دنبالش تا آخر عمر به خودت سرکوفت میزنی.

انصافا دم مدرسان شریف و بسته های آموزشیش گرم که باعث شد با خوندنشون و توکل به خدا و عزم جزمم  والبته روحیه و انرژی ای که شریک زندگیم بهم میداد بشم رتبه 16 تو رشته ای که دوست داشتم.

الان احساس مفید بودن میکنم

هم رشته ای میخونم که دوستش دارم و هم گرایشی هست که باعث میشه 4 سال کارشناسیم بی هدف نبوده باشه.

جدای زندگی شخصیم و احساسیم که داره آروم به سمت کمال میره فقط دغدغه کار برام مونده که امیدوارم از پس این یکی هم بربیام .

منبع اصلی مطلب : نـــاهمگون
برچسب ها : رشته ,رشته تجربی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : 15


چقدر باید

14

:: 14
چقدر باید

چقدر باید زمان بگذرد تا آدمی بوی تن کسی که دوستش داشته را از یاد ببرد ؟

چقدر باید بگذرد تا دیگر دوستش نداشته باشد ؟


ترجیح میدهم ببینم که امروز زیاد رنج می کشی تا اینکه مابقی زندگی ات همیشه کمی رنج بکشی.




من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا

منبع اصلی مطلب : نـــاهمگون
برچسب ها : چقدر باید
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : 14


13

:: 13

بعضی وقت ها احساس میکنم که هیچ چیز معنی ندارد.در سیاره ای که میلیون ها سال است با شتاب بسوی فراموشی می رود ، ما در میان غم زاده شده ایم.بزرگ می شویم، رنج میبریم، سبب رنج دیگران می شویم، گریه و مویه می کنیم، میمیریم،دیگران هم میمیرند و موجودات دیگری به دنیا می آیندتا این کمدی بی معنی را از سر بگیرند.



تونل ــــ ارنستو ساباتو

منبع اصلی مطلب : نـــاهمگون
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : 13


تغییر

12 - روایت اول

:: 12 - روایت اول
تغییر

درد آدم رو تغییر میده . اطرافیانت رو بهت میشناسونه . میتونه زندگی رو معنی کنه . میتونه اعتقاداتت رو نابود کنه و از نو بسازه و فرصت اینو بهت بده که تموم زندگیت رو دوره کنی.

شرایط جسمی که تغییر کنه به طبعش روح و روان آدم رو هم تحت تاثیر قرار میده .کسی که انقدر میخندید و میخندوند و لحظه ای تو خونه بند نمیشد یکهو بشه اسیر چهاردیواری اتاق و  شروع کنه به ساختن دیوار ضخیمی از بدبینی و نا امیدی و هیچ کسی رو در کنارش نپذیره.

و وقتی کسی نباشه که بتونه و یا اصلا بخواد که اون دیوار رو خراب کنه ... خب مسلما خیلی چیزا تغییر میکنه.

منبع اصلی مطلب : نـــاهمگون
برچسب ها : تغییر
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : 12 - روایت اول


تموم ,دکتر ,داستان

11 - روایت اول

:: 11 - روایت اول
تموم ,دکتر ,داستان
من حتی اگر هم بخوام نمیتونم آدم بدبینی باشم . باز هم فکر میکردم بعد از سه بار سرم زدن حالم خوب شده ولی با تکرار شدن دوباره و دوباره این مساله مطمئن شدم که این اتفاق جدیه.
میدونید ، بدترین قسمت این داستان اونجاییکه بخاطر دردهای شدید معده پیش متخصص رفتم و با یک جمله تموم اعتماد به نفسم برای اینکه همش یه درد زودگذره از بین رفت : تو خانوادتون سابقه سرطان معده دارید ؟؟؟
خب ! داشتیم . مگه خانواده ای هست که نداشته باشه با این اوضاع هوا و تغذیه مون ؟ . راستش ترسیدم حقیقت رو بگم . خیلی بچگانه بود ولی محکم گفتم نه دکتر نداریم. اون شب تا صبح یکی از بدترین شب هایی بود که یه جوون بیست ساله میتونست تجربه کنه.
اینکه مشخص بشه حق با دکتر بوده و درست حدس زده که سرطان داری !!
روی زمین دراز کشیده بودم و از ترس دستام میلرزید.به هر جون کندنی بود اون شب رو صبح کردم و بعد تموم لحظه هایی که هیچوقت نمیخوام کسی بدونه و اون همه ترس و دلهره دکتر تئوری سرطانش رو با گفتن خب فقط یه التهابه عوض کرد و من تو دلم گفتم هیچوقت نمیبخشمت.
کاش این داستان همونجا تموم میشد ولی باید گفت اولین روزهای یک دوره ناخوشایند بود و من به کلی یادم رفت قرار بود جای دیگه ای یه داستان دیگه رو تموم کنم.
منبع اصلی مطلب : نـــاهمگون
برچسب ها : تموم ,دکتر ,داستان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : 11 - روایت اول